تاسوعا و عاشورا
سلام نفس مامان
عمه صدیقه هرسال صبح روز تاسوعا توی خونشون مراسم زیارت عاشورا رو برگزار میکنه. صبح تاسوعا ساعت ٧ از خواب بیدارت کردم و لباس کردم تنت و با بابایی رفتیم خونه عمه.راستی داشت یادم میرفت زن عمو اکرم واست ١ لباس خوشگل دوخته بود که واسه این ایام بکنم تنت.قربونت برم عزیزدلم که چقدر با این لباس ناز شده بودی.بعد از مراسم برگشتیم خونه و تو که خیلی خسته شده بودی خوابت برد .بابا جون هم مثل هرسال با دوستاش رفت هیئت و من و دخملی تنها موندیم خونه.اما بهمون قول داد که فرداش یعنی روز عاشورا ببرتمون بیرون .روز عاشورا دوست بابایی اومد دنبالمون و با هم رفتیم مراسم.دوست بابا ١ پسر داره اسمش نیماست و چند ماهی ازت بزرگتره.عزیزدلم عاشق این اخلاق خوبت هستم.وقتی نیما رو دیدی واسش دست دراز کردی و باهاش دست دادی.انگار نه انگار دفعه اولی بود که میدیدیش نفسم.خلاصه ظهر هم دوست بابایی با خانمش و نیما واسه ناهار اومدن خونمون بعد هم باباجون همراهشون رفت مراسم.به ما هم گفت بریم اما تو که خسته بودی و خوابت میومد واسه همین من و دخملی طبق معمول موندیم خونه و از تلویزیون مراسم رو نگاه کردیم.تو هم پای تلویزیون کلی سینه زدی و عزاداری کردی مامان قربون اون دستای کوچولوت بشه هستی جونم.
اینم اون لباس خوشگله که زن عمو واست دوخته



روز عاشورا



تاسوعا و عاشورا
