هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

تاسوعا و عاشورا

1392/9/16 23:43
نویسنده : مامان هستی
166 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نفس مامانقلب عمه صدیقه هرسال صبح روز تاسوعا توی خونشون مراسم زیارت عاشورا رو برگزار میکنه. صبح تاسوعا ساعت ٧ از خواب بیدارت کردم و لباس کردم تنت و با بابایی رفتیم خونه عمه.راستی داشت یادم میرفت زن عمو اکرم واست ١ لباس خوشگل دوخته بود که واسه این ایام بکنم تنت.قربونت برم عزیزدلم که چقدر با این لباس ناز شده بودی.بعد از مراسم برگشتیم خونه و تو که خیلی خسته شده بودی خوابت برد .بابا جون هم مثل هرسال با دوستاش رفت هیئت و من و دخملی تنها موندیم خونه.اما بهمون قول داد که فرداش یعنی روز عاشورا ببرتمون بیرون .روز عاشورا دوست بابایی اومد دنبالمون و با هم رفتیم مراسم.دوست بابا ١ پسر داره اسمش نیماست و چند ماهی ازت بزرگتره.عزیزدلم عاشق این اخلاق خوبت هستم.وقتی نیما رو دیدی واسش دست دراز کردی و باهاش دست دادی.انگار نه انگار دفعه اولی بود که میدیدیش نفسم.خلاصه ظهر هم دوست بابایی با خانمش و نیما واسه ناهار اومدن خونمون بعد هم باباجون همراهشون رفت مراسم.به ما هم گفت بریم اما تو که خسته بودی و خوابت میومد واسه همین من و دخملی طبق معمول موندیم خونه و از تلویزیون مراسم رو نگاه کردیم.تو هم پای تلویزیون کلی سینه زدی و عزاداری کردی مامان قربون اون دستای کوچولوت بشه هستی جونم.

 

اینم اون لباس خوشگله که زن عمو واست دوخته

 

 

 

 

روز عاشورا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

هدیه گلی
3 دی 92 10:06
به به دست زن عمو اکرم درد نکنه . خاله جون یه رویی بزن ببین برای ما نمی دوزه خاله تو خودت هنرمندی اگه میشه ما 1 رویی بزنیم شما تو زحمت بیفتی
هدیه گلی
3 دی 92 10:07
راستی خاله جون بالاخره هدیه گلی بعد از مدتها آپ شد . خوشحال میشیم سر بزنید حتما خاله جون